تبليغاتX
غم نگفته....
برای زندگی دو قلب لازم است:قلبی که دوستت بدارد,قلبی که دوستش بداری
سلام بچه ها

بازم دلم گرفته که اومدم ....چی بگم ...از کجا شروع کنم ...نمی دونم ....خیلی وقته حرف نزدم تعریف نکردم دردو دل نکردم ....آه....چرا روزگار بی وفاس چرا؟ ....اصلا چرا من اینجورم؟...خدایا چرا کمکم نمی کنی .....بی خیال ولش کن ...

امروز اعصابم از یکی از همکلاسیم خورد شد وای که چقد وراج و پر حرفو پروه ...حالم ازش به هم می خوره ولی چه کنم که باید تحملش کنم .....آخه می سوزم که پسره ادعاشم می شه ..کسی نیست به تو ادب یاد بده بی ادب!!!!

 

قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه
جدائی از خاطره ها. از دست بی وفائیه
وحشتم از عاشقی نیست. بلکه از فاصله هاست
هراسم از پرپر شدن. توآغوش خاطره هاست
آخره همه عاشقی ها قصه بی وفائیه
تنهائی نشستنم. بهتر از آشنائیه
پناه تنهائیه دل عکس های یادگاریه
تو قلبم شکستی و دل یاد گرفت شکستنو
بزار فراموشش بشه
دل دادن و دل بستن

 

           

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:25  توسط آوا | 
سلام

از اینکه دیر به دیر می یامو آپ می کنم یا اگه هم آپ میکنم این قد با عجله می نویسم که خودمم نمی دونم چی می نویسم واقعا معذرت می خوام. مثل آپ قبلی اینقد مسخرم کردن که نگو راس می گن دیگه امروز که خوندم از خنده روده بر شدم آخه اینم شد آپ .آپ نکنم که سنگین تره ....

امروزم طبق عادت همیشگی که یه مدت ترکش کرده بودم رفتم پاتوق اما......

مثل پاتوق همیشگی نبود خیلی فرق کرده بود دیگه زیاد دوسش نداشتم

دو روزه یکیو سرکار گذاشتم که بگم نه تو این کاره نیستی اما یارو اینقد پرووووووووو خوب آدم بهتش می زنه چی بگه ..به پرویی تو ندیده بودما

راستی ولینتاینتون مبارک می دونم گذشته ولی خوب. ایشالله که همه به معشوقشون برسن و خوش باشن و این روز و جشن بگیرن.

                 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 14:2  توسط آوا | 
سلام

هفدهم سالگرد وبلاگم بود نتونستم بیام و جشن بگیرم .....یعنی یک سال شد ....خیلی زود گذشت .....زیاد وقت ندارمنمی تونم زیاد بنویسم باید سخنو کوتاه کنم..... از همه ی اونایی که تو این یک سال اومدن و نظر دادن خیلی ممنون ...

همتون و  خیلی دوست دارم سالگرد رو به همتون تبریک می گم به خصوص خودم

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 10:34  توسط آوا | 
سلام بچه ها

آخه کسی نیست به من بگه هیچی نبوده به جز سرما خوردگی بخورم .....از بس این چند روزه دوا خوردم و خوابیدم اعصابم خورد شده....این دکترا هم هنوز نرفتی پیششون یه عااااااالمه نقل و نبات و شربت بت می دن....خسه شدم از بس خوابیدم....دلم واسه اون صبا اون هوای  قشنگ اون سحر خیزی ....تنگ شده

گفته بودم پارسال با بچه ها داریم اختراع می کنیم ...موقع امتحانا که شد ولش کردیم واسه ترم بعد ...

من که تغییر رشته دادم به کل از اون دانشگاه انصراف دادم ...چند روز پیش دلم واسشو ن تنگ شده بود هم واسه همکارام هم واسه همکلاسیام ...آخه چند ترمی با هم درس خونده بودیم دیگه....رفتم پیششون کلی تو پروژه موفق شده بودن و پیشرفت کرده بودن ...استادمونم دیدم....وای چقد ماهه...هر چی ازش تعریف کنم کم گفتم .....بم گفت بخدا اگه پسر بودی عمرا می ذاشتم بری ....همیشه این حرفو بم می گفت ....وقتی این حرفو میزد یه جوری ته دلم خالی می شد .....ولی خوب نمی شه هم خدا هم خرما...می شه؟

کلی با بچه ها عکس گرفتیم ....با مسئولا خدافظی کردم...کلی نصیحتم کردن ....چه مسئولای خوبی بودن خدا وکیلی ...

مسئولای این دانشگاه رو دوست ندارم....یه جورین همشون .....به قول یکی از مسئولا :می گذره ....ولشون کن محلشون نده ....همش می گذره به سرعت..بچسب به کار خودت......راس می گه مگه نه؟

وای چقدر چرت گفتم خودم نفهمیدم ...واقعا مثل اینکه تب دارمدوستون دارم

        

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 8:50  توسط آوا | 
سلام
 چقد بزرگ مي شيم .....چقد زمان مي گذره و ما نمي فهميم چه جواهري رو داريم از دست مي ديم ....همينجور بي هدف مي ريم جلو و هيچ کار نمي کنيم
فقط مي گيم کاش اينجور....کاش اونجور......
ولي من از اين به بعد خوشحالم ....چون ديگه بي هدف جلو نمي رم ..چون طبق هدفايي که برا خودم تعيين کردم دارم مي رم جلو و از این بابت خيلي خوشحالم ...از همين امروز دارم به هدفم نزديک مي شم ...دست از تلاش بر نمي دارم و هيچ وقت نااميد نمي شم
امروز تولدمه ...20 سااااااااالم شد .....امشب تولد امام رضا هم هست ....چه حسن تصادفي ....تولد امام رضا رو به همتون تبريک مي گم ...روز خوبي داشته باشين واسه من که بهترین روز تولد و بهترین سال بود  ....دوستون دارم  

                
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 15:17  توسط آوا | 
سلام

معذرت که دیر می یام آپ کنم ....آخه این روزا حتی وقت سر خاروندنم ندارم خیلی دلم براتون تنگ شده بود ....همه ی سختیا تموم شد ....همه چی خیلی خوبه ....از همتون ممنونم

صبحا که می زنم بیرون برم دانشگاه هنوز هوا تاریکه ....هوا اینقد قشنگه که نمی تونم توصیفش کنم ....اینقد به وجد می یام که انگاری تازه متولد شدم به خصوص که این روزا هم که بارونم هم می یاد

همه چی خیلی قشنگه....

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 16:18  توسط آوا | 

 

یعنی همه اینجورین.....خداااااااا ...آخه چرا کمکم نمی کنی ...آخه چه خطایی ازم سر زده که من

 نمی دونم من نمی فهمم......نمی دونم چی بگم ....این چند روزه عقلم به هیچ جا قد نمی ده ...

.بزنم به بی خیالی ..نمی شه ......سخته ...سخته بش فک نکنم ....به طرف هر دری بری در و روت

می بندن.....وای خدا خدا .....دوست دارم داد بزنم فریاد بزنم....بازم نمی تونم کاری کنم...بازم می گم بی خیال.

این آهنگو داشتم گوش می دادم خوشم اومد نوشتم.

گناهی ندارم ولی قسمت اینه                  که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خستم                منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد            که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد

واسه من که برعکس زمونه                       یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

هنوزم زمستون به یادت بهاره                    تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره                         سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم                  که دستاتو تو دستات ببینم

ولی حیف از این خواب که بازم                    با چشمای کورم به راهت بشینم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 20:20  توسط آوا | 
 

بازم مثل همیشه دلم تنگ شده که اومدم.....این دفه بدتر از همیشه حالم گرفته....

میدونم اینجا نمی یای و نمی خونی ...ولی می گم ...حرفامو می زنم که یادم نره کی هستی و چه کار کردی

بهم ابراز علاقه کردی گفتم نه ...گفتی دوست باشیم گفتم نه ما فقط می تونیم همکلاسی باشیم

نه چیز دیگه ای ...گفتی خوب اگه رفتی چطور می تونی همکلاسیم باشی گفتم فراموش می کنی

پروژه رو بات انجام دادم الان هم خوب پیش رفتی که به محض اینکه فارغ التحصیل بشی سر کار میری...

با همه ی حرفایی که پشت سرم می زدن بازم واسه پروژه موندم و به حرفا اهمیت ندادم ......گفتم بزار هر چی فک می کنن بکنن من که خودم می دونم

اما حالا که می شنوم تو پشت سرم حرف زدی .......بخدا دردم می گیره.....

اصلا ازت انتظار نداشتم...اصلا.....دیگه هیچی واسم مهم نیست

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:59  توسط آوا | 
 

دلم گرفت از این روزا   از این روزای بی نشون

از این همه در بدری    از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما        از آدمای مهربون

از این مترسکای بد     از همدلای همزبون

تو هم که بی صدا شدی     آهای خدای آسمون

               تویی فقط دلخوشیمونَ

آره دلم خیلی پره         از غمای رنگاورانگ

از جمله ی دوست دارم      دروغای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا       از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی       از اون خدای اسمون

    

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 10:14  توسط آوا | 
سلام

وای از دست این روزگار که هر چی بگم کم گفتم......از دست آدماش....چی بگم نمی دونم....این چند روز خیلی به هم ریختم....یه چی بم گفتن که تمام برنامه هام به هم خورده....هر چی هدف بود پودر شد رفت باد آسمون......هر چی به خودم می گم لابد یه صلاحی توش بوده که خودمو آروم کنم نمی تونم.....

اخه چه صلاحی.....خوب از همون اول می گفتن ....نمی شد .....حالا میگن...حالا که تموم درا بسه شدن و من هیچ راهی ندارم....وای خدایا خودت کمکم کن ....

توهمون روز نحس که این خبرو بهم دادن میانترم داشتم....که کاشکی پام میشکستو این میانترمو

 نمی دادم ....از این استاد بی شعور یه سوال پرسیدم(مثلا اسم خودشو می ذاره اسسسسسسسسسستاد).....نمیدونم به خدا....اومد جلو که بم جواب بده ......................بی خیال نگم بهتره....شخصیت استادا میره زیر سوال......چقدر حرف زدم...نمی دونم اگه اینجا رو نداشتم کجا می تونستم حرفامو بزنم ....به کی بگم..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:34  توسط آوا | 
سلام

گفته بودم داریم با بچه ها اختراع می کنیم...این چند روزه درگیر اخترامونیم....یه گیر خیلی بزرگی داشت....خدا رو شکر حل شد ...الان در حال اتمامه قراره با استاد بریم کارگاه....البته کار سختش مونده...باید بش بچسبیم که تا اخر خرداد تموم بشه....وگرنه ول متلیم

.........................................................................................................................................

راستی امروز خیلی خوب بود....همه چی خوب بود....قراره با بچه ها بریم مکانهای تفریحی البته از طرف دانشگاه...هنوز بمون مجوز ندادن....خدا کنه اینا دیگه نخوان حال گیری کنن...فعلا

   

چه خوشکلن دوتایی...

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 13:25  توسط آوا | 
سلام

نمی دونم چرا یه مدت یه بار اینجوری می شم.....اصلا حس خوبی نیست.......حوصله هیج کسو هیچ جا رو ندارم...........فقط می خوام تو خودم باشمو با هیچ کس حرف نزنم........نمی دونم برا شما هم این جور موقعیتهایی پیش می یاد یا فقط من اینجوریم.......کاش می شد همیشه شاد بود...ولی خوبه که خودم می گم کاش ....کاش یعنی نشدن....بی خیال

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 15:52  توسط آوا | 
سلام

امروز صبح هوا خیلی قشنگ بود .......فقط دوست داشتم برم تو جاده ها قدم بزنم ....حال و هوای خاصی بود.....

...................................................................................................................................

امروز همه جوره حالمو گرفتن .....یکیش هم همین صاب کافی نته .دقیق رو اعصابمه .......یه آهنگایی می ذاره که نگو........من تو کفش موندمتازه فک کنم خودش داره حالشو می بره......خوب لا اقل یه ذره به فکر ما ها باشه

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 18:12  توسط آوا | 
             

چه احساس قشنگی.........................

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 15:51  توسط آوا | 
سلام

بازم سوء تفاهم....................اینقد از این کلمه متنفرم که خدا می دونه ...........

من که بی خیال شدم ولی خدایی آدم می سوزه وقتی اینا رو می بینه .....می بینه همش سوء تفاهمه و نمی تونه کاری بکنه .........همه مدارکم علیهش باشه.....وای خدا چرااااااااااا هر چی سوء تفاهمه نصیب من می شه .....دفه قبل هم همینجور شد........کوتاه میام ....بالاتر از سیاهی که رنگی نیست

اینم قبول می کنم

..........................................................................................................................................

راستی حدود یه هفتس که آبجیم شناسنامه منو باشناسنامه خودش و چندتا مدارک دیگه رو گم کرده هنوز پیدا نشده خدا کنه پیدا بشه وگرنه ...... یعنی پیدا می شه..........بعید می دونم وگرنه تا حالا باید پیدا می شد............

                                                

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 12:57  توسط آوا | 
سلام

مثل اینکه همه ملت می خوان حالمو بگیرن..............آپ قبلی گفته بودم خوش می گذره سال ۸۷ عالیهههههههههه.......خودمو چشم زدم.......

یه جای دنجی داشتم خلوت بود با صفا بود...............چند روز پیش که رفته بودم اونجا

به قدری شلوغ شده بود که شک کردم درست رفتم یا نه.........تازه جای همیشگیمو هم اشغال کرده بودن.....خلاصه رفتم یه جا رو پیدا کردمو نشستم اینارو نادیده گرفتم

با خودم گفتم خوب فک کن کسی نیست....................

آخه تمومی نداشت.........یه دختره اومد نشست جفتمو دست داد و گفت مثلا منو تو دوستیم سوتی نده..........حالا من مونده بودم چی بگم ...........گفتم باشه کمی چرت گفتو خدارو شکر رفت.........................این مدلیشو ندیده بودیم که دیدیم

حالا مگه تمومی داشت.......................یه پیر ززززززززززززززززززززززن اومد.....

چته مادر؟ چرا اومدی اینجا ؟ چی می خوای؟حالت خوب نیست؟چرا فلان؟ چرا بهمان؟

واااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااا یکی بیاد جواب اینو بده

تازشم بعد این همه حال گیری اومدم آپ کنم .....به بچه ها نظر بدم ........به شما حرفمو بگم که بلگفا هم می خواست حالمو بگیره..................هیچ جوری ثبت نشد

خلاصه بد جور حالم گرفته شد......................................

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 15:41  توسط آوا | 
سلام

سال ۸۷ برا من که تا به الان خوب بوده ایشا لا که واسه شما هم خوب باشه..................دارم می رم همون جایی که گفتم جای دنجیه...............جا همتون خالی......................................

......................................................................................................................................

راستی از این ترم با بچه ها شروع کردیم به اختراع................................حالا چی بشه خدا می دونه

                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 15:34  توسط آوا | 
سلام

سال نو مبارک براتون سالی پر شور و لحظاتی به یاد ماندنی رو آرزومندم ..ایشالا همه غمو دور ریخته باشین و جاش شادی تو دلاتون خونه کنه

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 22:12  توسط آوا | 
سلام

این چند روزه یه جای دنجی پیدا کردم که می رم اونجا.....

تازه گی ها پاتوقم شده ....یه پارک خلوتیه.....وقتی می رم اونجا حس خیلی خوبی دارم

یاد خاطرات چند سال پیش می افتم....با بچه ها می رفتیم.....اون موقها چه شر و شوری داشتیم ولی حالا......................من تنهام....وای از دست این زمونه.....

امروز که رفتم یکی از همکلاسیم هم اومد نمی دونم چه منظوری داشت......ولی خدا کنه اونی که من فک می کنم نباشه ولی ........

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 17:2  توسط آوا | 
سلام

یه خبر خوب......

مدارک و تمریناودفتر و.....همه رو یکی از هم کلاسیم پیداش کرد.....

نه فکر بد نکنید.....من دختر با نظمیماین دفه اتفاقی بود

راستی.......

امروز روز عاشقای ایرانیه....

این روزا به همه ی عاشقا تبریک می گم

    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:46  توسط آوا | 

سلام

چند روز پیش دیوونگی کردم که تو عمرم نکرده بودم...

به قدری خسته شدم که دیگه عمرا چنین حماقتی بکنم تازززه تو این دیوونگی جزوه و مدارک دانشگاهی و ... رو گم کردم

دیگه تا عمر دارم این خاطره یادم می مونه آخه یه عالمه تمرین حل کرده بودم چون استاد قرار بود ببینه نیس این استادمون هم این قد مهربونه من بگم قبول می کنه....حالا باید بشینم از اول همشو بنویسم....

همینه دیگه تا من باشم از این کارا نکنم...

ولی بعدا که یادم بیاد کلی به خودم می خندم ها....بی خیال....

واما شیطون وشب هر دوتاشون غریبه اند....

حیف شد آدرسی از خودت نداری آخه منم می خوام نظر بدم

بخوام تو وبم جوابتو بدم زیاد جالب نمیشه...

در مورد تموم کردن رابطمون فک می کنم که به نفع دوتمون باشه

در مورد اینکه کی دروغ میگه ....به نظر من کسی دروغ نمی گه این مفهومه که هر کی یه چی برداشت می کنه ...و همین هم باعث سوء تفاهم می شه و.....

 

                     shab

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10:24  توسط آوا | 
سلام

تمومش كردم نمي دونم دلشو شكستم يا نه .....نمي دونم كار خوبي كردم يا نه .....نمي دونم خودمو مي بخشم يا نه...........نمي دونم...........

اعصابم داغونه...

آهنگي كه گذاشتمو خيلي دوست دارم منو مي بره تو يه عالم ديگه..........

فقط با همين اهنگ آروم مي شم...

خدايا كمكم كن...........

               

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:42  توسط آوا | 
سلام

آقا یا خانم شیطون و شب هر دوتاشون غریبه اند... ممنون از نظرت

از نویسنده ها هم ممنون که گفتی اگه دقیق تر بگی ممنون میشم

خوشحال میشم آدرسی برام بذاری منم سر بزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 14:42  توسط آوا | 
سلام

نمی دونم چی بگم .... فقط می تونم بگم از همه چی خسته شدم

از همه بدم می یاد....همه مثل همن.... یه حس بدی دارم نمیدونم چه مرگمه

                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:5  توسط آوا | 
سلام

این روزا سرم خیلی شلوغه نتونستم آپ کنم

حیف شد نتونستم روز ولینتاین رو تبریک بگم

از شب همون روز ولینتاین ماه به قدری خوشکل شده که تو عمرم چنین ماهی رو ندیده بودم

نمی دونم هیچ کس ماهو دیده یا نه ولی اطراف ماه  قرمز شده بود معرکه بود دوست داشتم تا خود صبح بشینمو نگاش کنم

    

هر چی گشتم مثل اون ماه پیدا نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 11:47  توسط آوا | 

سلام

همه چیز سخته....بخدا سخته...حتی حرف زدن هم سخت شده....به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد ....به هیچ کس....بغض گلومو گرفته می خوام بگم....می خوام حرف بزنم....دلم گرفته....ولی نمی شه....

همه به نفع خودشون می گن ...هر کی هر کار می کنه به نفع خودشه....دیگه کسی پیدا نمی شه که واسه کس دیگه ای کاری بکنه...بی خیال...

گفته بودم کتاب موفقیتهای نا محدود رو خوندم تو همون کتاب نوشته بود هر روز هر درسی رو که از زندگیت می گیری رو یادداشت کن یکی از درسهای امروزم این بودکه

اگر در تصمیم گرفتنت تردید داشته باشی بدون شک کس دیگه ای برات تصمیم می گیره که اونم حتما اول منافع خودشو در نظر می گیره

پس  بهتره که در تصمیم گرفتنمون هیچ وقت شک نکنیم ...هیچ وقت ...یقین داشته باشیم که هیچ کس بهتر از خودمون نمی تونه واسمون تصمیم بگیره

                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 20:45  توسط آوا | 
سلام

 بی قراری ناتوانم می کند در کنار غربتی غمگین و تلخ درد را هم آشیانم می کند گونه هایم خیس شبنم می شوند آتشی از درد می سوزد مرا زیر باران شعله ورتر می شوم این تب شبگرد می سوزد دلم می زنم فریاد تا شاید کسی دردهای خفته ام باور کند نیست آرامش ولی باید که دل گونه ای تنهایی اش را سر کند

        

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 17:13  توسط آوا | 
 تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که ان وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریای بیکران ..... زلال که باشی اسمان در توست دوستت دارم از همه بیشتر

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 16:23  توسط آوا | 
سلام

این عکس حس الانمو داره بد جوری دل تنگم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 18:15  توسط آوا | 
سلام

هوا به قدری سرد شده که احساس می کنم خشک شدم

راه رفتن تو این یخا این قد سخته که آدم هوس قدم زدن می کنه

راستی یه ضد حاله دیگه این همه درس خوندم واسه امروز آخرش نوشته بودن

تعطیل است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 12:26  توسط آوا |